|
عجب باشکوه است عشق ...
|
سلام روز شنبه مصادف با اول بهمن بنده 28 ساله شدم. امسال که این روز مصادف شده بود با شب شهادت امام حسن و رحلت پیامبر تصمیم گرفتم که تولدمو چند روزی عقب بندازم. همه دوستامو و مامانمو و زن داداشمو و خالمو دعوت کردم برای روز چهارشنبه خونمون برای جشن تولدم. خیلی دارم برای اون روز فکرمی کنم که چی کار کنم و چی کار نکنم. می خواستم ی دفعه ای قیافمو عوش کنم و برم جلوی موهامو مش سوزنی کنم که توی عکس ها هم متفاوت باشم. ولی ی دفعه ای هدیه ای گرفتم که کارمو خیلی آسون تر کرد. چون آرایشگاهها این روزها نیمه تعطیل هستن و چهارشنبه هم خودم خیلی کار دارم همش به این فکر می کردم کی برم موهامو مش کنم. حالا اون هدیه چی بود؟ اگه گفتین؟ البته فکر کنم بتونین حدس بزنین از طرف کی بوده باشه؟ آفرین. معلومه دیگه. از طرف آقای شوهره. ایشون در یک سری عملیات غافلگیر کننده برام ی پوستیژ خریده بود . نمی دونم کی میره این کارا رو می کنه من نمی فهمم. خیلی زرنگه. فکر نمی کردم بلد باشه از این چیزا بخره. نمی دونم زرنگ آقا از کجا می دونست من چه رنگی دوست دارم. خیلی وقت بود به این فکر می کردم برم موهامو یخی کنم. ولی نمی دونستم بهم میاد یا نمیاد. رنگ پوستیژ هم یخیههههههههه. کلی ذوق کردم دیدمش. وقتی گذاشتم روی سرم خیلی عوض شدم. اصلا ی شکل دیگه شده بودم. خیلی بهم میومد. خیلی هدیمو دوست داشتم. حالا دیگه لازم نیست عجله ای برم جلو موهامو مش کنم. برای روز 4 شنبه همینو میذارم سرم. خب اینم بگم که روز تولدم از مادرشوهرم هم ی کارو گرفتم. ی دیس رنج خوری. اتفاقا خیلی هم لازم داشتم. آخه دیس گرد نداشتم. دستشون درد نکنه. دیروز هم که روز جهانی شله زرد بود و من الان ی عالمه شله زرد تو یخچالم دارم و چند تاشون هم خونه مامانمه خواهر شوهرم و پسرش دیشب مهمون خونه ما بودن. برای اولین بار چیکن استراگانف درست کردم و خوشمزه هم شد. شب هم خونمون خوابیدن. اینم برای اولین بار بود که یکی شب میومد و خونه ما می خوابید راستی دیروز رفتم خونه یکی از دوست های خواهر شوهرم که ی بچه دوقلو داشت. دو ماهشون بود و خیلی با مزه بودن. شاید بعد 15 سال بود که ی بچه رو بغل می کردم. چون کلا میونم با بغل کردن بچه ها خوب نیست. از دور نگاهشون می کنم. ولی یکی از دوقلوها رو بغل کردم و خیلی بامزه بود [ دوشنبه سوم بهمن 1390 ] [ 10:54 ] [ صبا ]
[ ]
سلام به قول پریا خیلی وقته آپ نکردم. وقتی وبلاگ های دوستامو می خونم انگار خودم آپ کردم حجم عکس ها رو کم کردم ولی میذارمشون تو ادامه مطلب که صفحه اصلی وبلاگم سنگیم نباشه
ادامه مطلب [ یکشنبه بیست و پنجم دی 1390 ] [ 17:37 ] [ صبا ]
[ ]
این ایمیل امروز از طرف یکی از دوستام به دستم رسید به نظرم خیلی جالب و با مزه بود با اینکه فورواردش کردم برای بقیه دوستام ولی حیفم اومد برای اون دوستایی که ایمیلشونو ندارم نفرستم اینجا رو کلیک کنین
[ چهارشنبه هفتم دی 1390 ] [ 12:46 ] [ صبا ]
[ ]
پست قبلی رو دیروز نوشته بودم. امروز که اومدم وبلاگمو باز کردم دیدم اثری از پستم نیست. خیلی تعجب کردم. چون دیروز که پستو نوشتم چک کردم و توی صفحه اصلی وبلاگم دیدم. بعدش که اومدم تو قسمت مدیریت پست هام دیدم تاریخ خورده برای سال 87. یعنی ببینین چه وضعیتی داره این بلاگفا ماشالا. همه بگین ماشالا نکنه ی وقت چشم بخوره با این همه خصوصیات خوبی که داره و خدماتی که داره به ما میده. خلاصه درستش کردم و ثبت شد. می ترسم دوباره برم بیام ببینم غیب شده دیروز بعد از 1 هفته رفتم کلاس ورزشم. کلی دلم برای دوستام تنگ شده بود. البته چون این چند وقته دست و پا شکسته ورزش کرده بودم دیروز بهم خیلی فشار اومد. البته از حق هم نگذریم تمرینات دیروزمون سنگین بود. بقیه بچه ها هم خسته شده بودن. ولی هر چی که باشه من خیلی دوست دارم کلاس ورزشمو. از نظر جسمی خسته می شم ولی از نظر روحی آروم میشم. تنها مشکلم اینه که تقریبا 1 ربع بعد از مهدی میرسم خونه. البته اینم مقطعیه چون از چند وقته دیگه اضافه کاری های مهدی شروع میشه و دیگه ناهار نمیاد خونه. تا اون موقع به جای هفته ای سه روز هفته ای دو روز می رم باشگاه. البته من دشتم با خودم فکر می کردم که این چند ماهو نرم (برخلاف میل باطنیم) ولی خود عشقم پیشنهاد داد که دو روز تو هفته رو برم. منم که از خدا خواسته خیلی از پیشنهادش استقبال کردم و خیلی هم ازش ممنونم که منو درک می کنه [ سه شنبه ششم دی 1390 ] [ 10:37 ] [ صبا ]
[ ]
سلام از آخرین پستی که نوشتم تا امروز مریض بودم سرما خوردگیم شدت گرفت و ریه هام چرک کرد و کارم کشید به سرم و آمپول. حتی روز جمعه هم با قرص و آمپول سرپا بودم. ولی خیلی شیطونی کردم اون روز. فکر کنم فقط صدای سرفه های من تو فیلمشون باشه :دی بالاخره مراسم انجام شد برای عروس خانم زیر لفظی ی گوشواره گرفتیم که به حلقه اش بیاد. تقریبا می تونه ست کنه. من هم بالاخره به درجه عظیم خواهر شوهری نائل شدم :دی. هر کی بهم می گفت خواهر شوهر ی جوری می شدم. می گفتم من خواهر آقای دامادم نه خواهر شوهر :دی. خلاصه که این ی دونه برادر ما هم رفت قاطی مرغا. از وقتی هم که رفته قاطی مرغا من دیگه ندیدمش. تلفنی باهاش حرف زدم ولی ندیدمش. شیطونه می گه برم ی اختلافی بندازم بلکه بیاد پیش من درددل کنه من ببینمش. ولی خب دلم نمیاد آخه. این روزها که مریض بودم مهدی خیلی ازم مراقبت می کرد. حالا خودشم داره مریض میشه. فکر کنم از من وا گرفته. حالا نوبت منه که از اون پرستاری کنم. البته خودم هنوز خوب خوب نشدم. چند روزیه همش سوپ و آش می خوریم. خب بچه ها حالا که من خواهر شوهر شدم باید چی کار کنم؟ باید برم حال عروسو بگیرم؟:دی واییییییییییی . فکرشم می کنم خندم میگیره. ولی پیش خودمون بمونه به عروس حسودیم میشه. با اینکه خودم ازدواج کردم و جدا شدم ولی نمی دونم چرا حسودیم میشه مصطفی با اونه. من و برادرم 20 ماه تفاوت سنی داریم و با هم همکار هستیم. واسه همین خیلی به هم وابسته هستیم. بیچاره اون چی کشیده وقتی من ازدواج کردم. دلم براش سوخت :( [ دوشنبه پنجم دی 1390 ] [ 12:45 ] [ صبا ]
[ ]
سلام دیروز اومدم و ی پست نوشتم ولی نزدیک به اخراش که بودم برق رفت و من در شوک و بهت فرو رفتم که چرا الان باید برقا می رفت؟ الانم دارم با ترس و لرز می نویسم. خیلی آدم حیفش میاد این همه می نویسه و یهو پرررررررر بگذریم جمعه عقد تنها برادر عزیزمه. خودمم باورم نمیشه. دقیقا یک ماه بعد از عروسیه من نوبت اون شده. خودش خیلی استرس داره و البته منم استرس دارم ولی دارم همش به اون امیدواری می دم که ایشالا خیره. همه اونایی که ازدواج کردین می دونین این چند روزه باقی مونده به عقد آدم چه حالی داره. متاسفانه ماه محرم هستش و خیلی نمی تونیم شادی کنیم. البته خونه عروس خانوم نمی تونیم. چون اونها ی کم از ما مذهبی ترن انگار. ولی من که می خوام حتما قند رو سرشون بسابم. کلی برای ازدواج داداشیم برنامه داشتم. خلاصه که سر قضیه ازدواج برادرم حسابی سرمون شلوغه. باید لوازم رو بخریم. البته حلقه خریداری شده ولی کلید زبون و چادر سفیدشون هنوز مونده. خب فردا هم که شب یلداست و قراره همه خونه مامان من جمع بشن. خاله و داییم هم قراره بیان اونجا. دیروز رفتم و سالاد الویه درست کردم براشون. حالا فردا شب هم باید زودتر برم که وسایل مراسم رو بچینم راستییییییییییی یلداتون مبارک یکشنبه ناهار خونه مامان مهدی دعوت بودیم. جاتون خالی موقع برگشنت اون قدر به ما غذا دادن که دیروز و امروز من ناهار نپختم. دستشون درد نکنه واقعا خب اگه بخوام از زندگی مشترک بگم باید بگم که راضیم و همه چی خوب پیش میره. ایشالا که همیشه همین جوری بمونه. دیشب به مهدی می گم چرا دعوامون نمیشه؟؟؟؟؟؟؟:دی با تعجب میگه چرا دعوامون بشه؟ منم بهش می گم خب همه دعوا می کنن دیگههههههههه. نزدیک بود الکی الکی دعوا را بندازم:دی طبق قولی که بهتون داده بودم از خونمون عکس گرفتم. اومدم بزارم اینجا ولی خب حجم عکسا بالا بود. مهدی قراره حجمشونو برام کم کنه. به محض اینکه اماده شد عکسا رو براتون میزارم. فعلا بای [ سه شنبه بیست و نهم آذر 1390 ] [ 11:45 ] [ صبا ]
[ ]
سلام این هفته هم هفته آروم و خوبی بود که پشت سر گذاشتیم هفته پیش پر بود از تعطیلی برای ما. ما هم که دوست داریم تعطیل باشیم و بعد از عروسیمون استراحت بکنیم ولی خیلی هم نمی شه. دیگه بالاخره هر کدوممون ی مسئولیت جدید تو خونمون داریم. یکشنبه ظهر بود که بعد از تلاش فراوان استاد جواب تلفنمو داد و گفت همین الان پاشو بیا تهران. بهش گفتم الان من راه بیفتم 3 ساعت دیگه می رسم دفتر شما. گفت باشه اشکال نداره. از ی طرف هنوز پروپوزالمو پر نکرده بودم که براش ببرم از ی طرف هم می ترسیدم اگه نرم بیفته برا 1 ماه دیگه از ی طرف دیگه هم شب تاسوعا بود و دیگه ماشین نبود من برگردم قم. خلاصه به هر بدبختی بود تصمیم گرفتم برم. خدا سایه بابامو از سرم کم نکنه گفتش که منو می بره تهران و بر می گردونه. خلاصه بعد کلی استرس را افتادم برم که هنوز از شهر خارج نشده بودم استاد تماس گرفت گفت من دارم می رم جایی تو نیا. بهش گفتم پس کی بیام. گفت فعلا برام ایمیل کن تا بعدا جلسه حضوری بذارم. خدا خیرش بده منو نگشوند تا اونجا دوشنبه هم که خونه مامان مهدی بودیم تا شب. شبم رفتیم روضه و بعدش هم رفتیم حلیم هم زدیم. خیلی من دوست دارم میریم حلیم هم می زنیم و نذر می کنیم روز سه شنبه هم تصمیم گرفته بودیم پیاده بریم حرم و شام غریبان اونجا باشیم ولی چشمتون روز بد نبینه که من خواب بودم دیدم یکی داره صدام می کنه. دیدم مهدی پاشو کرده تو ی پلاستیک. قیافشم ی حالت بدی داره. داشتم سکته می کردم. گفتم چی شده. فهمید ترسیدم. گفت هیچی هیچی نترس. دیدم زیر انگشت شصت پاش بریده. گرفته بود به نبشی کولر. خیلی جای بدیه. بند انگشتشه. خلاصه شستیم و پانسمانش کردیم. خدا رو شکر که لوازم پانسمان تو خونمون داشتیم وگرنه معلوم نبود اون روز ما چی کار می کردیم. همه راهها به طرف خونمون تقریبا بسته شده بود. چون داشت دسته می رفت. خلاصه ما اون روز نتونستیم جایی بریم چون پای مهدی درد می کرد چهار شنبه هم خواهر مهدی اومد خونمون و ی سری بهمون زد. منم صبحش رفتم و تلفن خونمونو وصل کردم بالاخره پنج شنبه هم خالم ی نذری داشت و قربونی کرد. ما هم که از صبح رفتیم خرید و ناهار هم رفتیم اونجا. تازه گفتن شام هم اونجا باشیم ولی من ی کم حالت سرما خوردگی داشتم و سرم درد می کرد که اومدیم خونه و مهدی هم که استاد پرستاریه انگار. رفت برام آب جوش با عسل و آبلیمو درست کرد و ی قرص استامینفن داد بهم خوردم و ی کم بهتر شدم و شبم زود خوابیدیم چون آدم مریض باید استراحت کنه جمعه هم صبح مهدی جونم برام حلیم گرم کرد و خوردیم. ظهر هم مامان اینا غذا درست کرده بودن و آوردن خونه ما و با هم خوردیم. مامانم کمک کرد ی کم وسایلمو جابجا کرد. بابا و مصطفی و مهدی هم که فوتبال دیدن و مثل همیشه استقلال (تیم من) برد و حال پرسپولیسی ها گرفته شد. شبشم با مهدی رفتیم ی دوری تو خیابونا زدیم و اومدیم که پارازیت ببینیم ولی پارازیت تکراری بودو حالمون گرفته شد [ شنبه نوزدهم آذر 1390 ] [ 12:4 ] [ صبا ]
[ ]
این روزها پر بود از اولین ها اولین صبحونه دونفره اولین چایی که درست کردم اولین ناهاری که درست کردم اولین خرید دو نفره اولین باری که مهمون اومد خونمون و اولین باری که مهدی برام خرید می کرد روزهای خوبیه اگه همین جوری بمونه داریم کنار هم با آرامش زندگی می کنیم. مهدی خیلی تو کارها کمکم می کنه. منو تو کار خونه تنها نذاشته و منم بابات این کارا ازش ممنونم. دوست دارم براش جبران کنم. این روزها رو دوست دارم دلم برای مامان و بابام تنگ میشه ولی سعی می کنم به روی خودم نیارم نمی دونستم این قدر بهشون وابستگی دارم ولی حالا فهمیدم که چقدر دوسشون دارم [ پنجشنبه دهم آذر 1390 ] [ 11:27 ] [ صبا ]
[ ]
سلام
بابت غیبت چند روزه ام معذرت می خوام این چند روزو سر کار نیومدم و اون قدر سرم شلوغ بود که وقت نت اومدنو نداشتم همه کارا خیلی فشرده بود روز سه شنبه تعیین شده بود برای بردن جهیزیه من به خونه جدیدمون. حالا از شانس ما هم بارندگی از اول هفته تو شهرمون بود و سه شنبه هم مثل بقیه روزها بارون میومد. واسه همین حمل و نقل اثاث ی کم به مشکل بر خورد. بعضی از وسایلم خیس شد ولی خدا رو شکر با خوبی به پایان رسید. خاله و دختر خاله هام به کمک مامان و مامان بزرگ و جاریم وسایلو چیدن. که این کار تا نصفه شب طول کشید روز 4شنبه هم که ی سری وسایل کم داشتیم رفتیم خریدیم و دوباره با مامان و بابا و مهدی تا 3 نصفه شب اونجا بودیم روز 5شنبه هم که من ساعت 10 نوبت آرایشگاه داشتم. ساعت 8:30 بیدار شدم و اماده شدم تا 10 اونجا باشم. ساعت 2:30 کارم تموم شد . اومدم خونه و لباس عروس پوشیدمو با مهدی رفتیم آتلیه تا چند تا عکس بندازیم. بعدشم اومدم خونمون تا مهمونا اومدن. دیگه زدیم و رقصیدیمو جیغ کشیدیمو شادی کردیم. خیلی باحال بود ساعت 8 هم مهدی و مامان و باباشو خواهرشو و برادر و خانومشون
اومدن خونه ما. دوباره با اونا رقصیدیمو. بعدم مراسم چادر سفید سر کردن
عروس بودو شعرایی که براش می خونن . بعدشم رفتیم رستوران برای شام. بعدم
تو خیابون دور زدیمو و بوق بوق کردیم. اومدیم خونه خودمون. اونجا هم ی
عالمه رقصیدیم. کادو گرفتیم. ساعت نزدیک 1 هم دیگه مهمونامون رفتن و موندیم من و مهدی دیروز هم که صبح مامانم برامون صبحونه پنیرو کاچی و چای آورد با نون سنگک کنجدی یک سر هم داشتیم با مهدی جمع و جور می کردیم تقریبا خونه جمع شده ولی من هنوز لباس هامو درست نچیدم امروزم قراره مهدی که از سر کار اومد بریم خرید کنیم. درست و حسابی چیزی نداریم که غذا بپزم.ماهوارمونم قراره بیاد وصل کنه. این چند روزه اصلا هیچی از دنیا نفهمیدیم. بخاری پذیراییمونم ی کم مشکل داره که قراره امروز ترتیبشو بدیم خلاصه که زندگی مشترک ما تازه شروع شده. دیروز که خیلی خوب بود. مهدی خیلی کمکم کرد تو جمع کردن خونه. خیلی هم مهربونه. ایشالا که همیشه همین جوری باشیم با هم [ شنبه پنجم آذر 1390 ] [ 11:56 ] [ صبا ]
[ ]
سلام امروزو خیلی دوست دارم چون تولد عشقمه 5شنبه رفتم و براش ی ی پلیور گرفتم که خیلی خوشگل بود ولی جمعه که بهش دادم تا مطمئن بشم اندازشه دیدم بهش کوچیکه. خیلی حالم گرفته شد. امروز رفتم و براش عوض کردم. فکر کنم این یکی هم خیلی بهش بیاد. دوست دارم زودتر تو تنش ببینمش امشب خونه مادر شوهر به مناسبت تولد آقای شوهر دعوتیم. باز خوبه ی مناسبت شد ما رو دعوت کردن خونشون. همیشه که خودمون خودمونو دعوت می کنیم اونجا. دیروز رفتم و بالاخره ی روتختی انتخاب کردم. به نظرم خیلی خوشگله. تقریبا همون چیزیه که خودم دلم می خواست ایشالا امروز عصر هم میریم و تکلیف مبل رو مشخص می کنم قراره فردا خونه رو بهمون تحویل بده. دعا کنین که تحویل بدن. چون قبلش قرار بود 5شنبه بهمون بدن ولی مستاجر قبلی هنوز بلند نشده. می ترسم دیر بشه قرار شد مراسم یا 26 آبان باشه یا 3 آذر [ شنبه چهاردهم آبان 1390 ] [ 11:22 ] [ صبا ]
[ ]
سلام این روزها مشغولیم. مشغول آماده کردن وسایل برای ی زندگی جدید. آقا مهدی تقریبا همه خرید هاشو کرده. ولی من هنوز خیلی کار دارم. سرویس اتاق خواب رو خریدم. سفید و مشکی انتخاب کردم. می خوام دکوراسیون اتاق خواب به رنگ آبی باشه. رفتم همه رو تختی های موجود توی شهرمونو دیدم ولی اونی که مد نظرمه هنوز پیدا نکردم. فروشنده ها به من می گن کسی آبی نمی خره ولی من رفتم روتنشناسی رنگ ها رو خوندم و دارم طبق اون رنگ قسمت های مخترل خونمو انتخاب می کنم. روتختی و پرده اتاق خواب رو که پیدا کنم می رم سراغ آشپزخونه. ی سرویس مبل هم تقریبا پسندیدم ولی هنوز فاکتورش نکردم. ی پارتیشن خوشگلم انتخاب کردم که می دونم تکه. کله شهرو گشتم همین ی دونه بود. خیلی خودم باهاش حال می کنم. خلاصه که مشغولم. دیشب بالاخره کادو سالگرد ازدواجمون به دستم رسید. باورتون نمیشه اگه بگم چی بوده. یعنی من تعجب کردم وقتی این همه تفاهمو دیدم. آقا مهدی رفته بود و ی سری از عکسامونو داده بود برام ب آلبوم ژورنال کوچولو درست کرده بود که تو کیفم جا بشه بتونم این طرفو اون طرف ببرم. آخه می دونه من عکسامو خیلی دوست دارم و خیلی ذلم می خواد به همه نشونشون بدم ولی ژورنال خودمون خیلی بزرگ و سنگینه و جابجاییش برام سخته. حالا از این به بعد اینو میذارم تو کیفم تا هر وقت خواستم به همه نشونش بدم. خیلی از عکسامون که تو ژورنال اصلیمون چاپ نکردیم توی این آلبوم هست. خیلی خوشگله. از دیشب تا حالا 100 بار نگاش کردم. کلا خودم از عکسای اون شب خیلی راضیم دستت درد نکنه عزیزم. خیلی کادوی خوبی بود پی نوشت: دو روزه با ی وبلاگ آشنا شدم و نشستم به خوندن داستانش از پست اول تا آخر. البته هنوز به آخرش نرسیدم. خیلی زندگی پر از دردیه ولی به نظرم اگه وقت دارین برین و بخونینش. اونوقته که آدم می تونه بفهمه ی تصمیم اشتباه می تونه با زندگی ما چه کار کنه اینم آدرسش http://delsoukhte.blogfa.com/ [ پنجشنبه دوازدهم آبان 1390 ] [ 11:10 ] [ صبا ]
[ ]
سلام نظرات پست سوال رو تایید کردم. مرسی از همتون که اومدین و کمکم کردین امروز 30 مهر ، روزیه که من و عشقم به عقد هم در اومدیم و با هم عهد کردیم که تا آخر عمر کنار هم بمونیم و تو همه لحظه ها یار همدیگه باشیم. یک سال از اون روز گذشته و علاقه ما به همدیگه روز به روز بیشتر و بیشتر شده. روزایی بوده که از دست هم دلخور شدیم ولی از علاقمون به هم کم نشد. امیدوارم تا آخر عمرمون همین جوری عاشقانه کنار هم زندگی کنیم. دیروز مامان و بابا برامون ی کیک کوچولو گرفتن و رفتیم پیشواز سالگرد ازدواجمون. من هم کادومو به مهدی دادم. ایده کادو برای دوست عزیزم نیلی از وبلاگ دست نوشته بود. پیشنهاد های بقیه هم خوب بود ولی به نظرم پیشنهاد نیلی خیلی برای سالگرد ازدواج جالب بود. حالا بگم که کادو چی بود. یکی از عکس های دو نفره که پارسال تو مراسم گرفته بودیم رو دادم به حالت پازل در آوردن. منم پازلو ریختم به هم. بعدش کادو کردم و به مهدی دادم. خیلی زودتر از اونی که فکرشو بکنم حدس زد چیه و زودی هم درستش کرد. امشب قراره دوتایی بریم بیرون و جشن بگیریم من هنوز کادومو نگرفتم. مهدی گفت شاید چند روز دیرتر آماده بشه ولی نمی دونم چیه و حالا ی خبر خووووووووووووب ما بالاخره خونه پیدا کردیم و قولنامه هم کردیم و تا آخر آبان ایشالا میریم که زندگی مشترکمونو شروع کنیم از امروز سرم خیلی شلوغ میشه و هر روز باید برم بیرون تا وسایل زندگیمون بخرم. خیلی هیجان زدم. شبا خوابم نمیبره از بس استرس دارم.
الی عزیزم پستتو بعد از نوشتن پستم خوندم و واقعا خوشحال شدم. خیلی خیلی ممنو که به یادم بودی. ایشالا بتونم جبران کنم بچه ها الی برام ی پست گذاشته و سالگرد ازدواجمو بهم تبریک گفته. پارسال هم روز عقدمون ی پست مخصوص ما گذاشته بود. پیشنهاد می کنم اینجا رو کیلیک کنین و پستشو بخونین. خدایی بعضی دوستای نتی خیلی بهتر از واقعی ها هستن و درک می کنن آدمو. مرسی الی [ شنبه سی ام مهر 1390 ] [ 9:58 ] [ صبا ]
[ ]
سلام ممنون از نظرات پست قبلی تون به اون چیزی که می خواستم رسیدم همشو تایید می کنم ولی هفته آینده می دونین که الان چرا تایید نمی کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟:D خونه رو هم هنوز به نتیجه نرسیدیم یادتونه نوشته بودم فرداش می خواییم بریم حرف بزنیم با صاحبش ولی وقتی زنگ زدیم صاحبخونه حالش بد شده بوده و برده بودنش بیمارستان حالا ی خونه می خواست به ما بده ها نمیره خوبه دو روزه اصلا دنبال خونه نرفتیم [ پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390 ] [ 10:25 ] [ صبا ]
[ ]
رمز همون رمز قبلیه دوستان عزیز و همراهان گرامی خبر دارم براتون هلو البته شایدم بشه لیمو چون هم میتونه تلخ باشه و هم شیرین دیروز ما رفتیم و ی جای مناسب ی خونه تر و تمیز و شیک پیدا کردیم البته من هر چی فکر می کنم یادم نمیاد کولرش کجا بود واسه همین شاید اشکال داشته باشه ولی دیروز از نظر ما خیلی خوب بود قیمتش 15 میلیون رهن بود امروز قراره مامان و بابام و ببرم با صاحبش حرف بزنن تا ی کم پول رهنو کمتر بگیره اگه برسه به 13 تومن می تونیم ی جورایی جورش کنیم در غیر این صورت که هیچی واسه همین خبرم مثل لیمو شیرینه. هنوز نمی دونم تلخه یا شیرین ی چیز بامزه دیگه هم بگم ی حونه دیگه دیدیم اونم بد نبود یهو خانم صابخونه برگشت گفت شما اهل ترانه که نیستین؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من ی نگا به مهدی کردم مهدی ی نگا به من کرد آخر سرم پیچوندم و جواب درست و حسابی ندادم می خواستم بهش بگم آخه به تو چه من چی گوش می دم تازه می خواستم بگم ما می خواییم ماهواره بذاریم آخه بابا جون من هر کاری می کنم یا هر چی گوش می دم یا هر چی میبینم به خودم مربوطه ای خدااااااااااااااااااااااااااااا ما رو از دست اینا نجات بده ادامه مطلب [ سه شنبه نوزدهم مهر 1390 ] [ 9:48 ] [ صبا ]
[ ]
سلام این روزها برای من سراسر خاطره است. بعضی هاشون خوشحالم می کنه. بعضی هاشونم یادم میاره که چقدر برای بودن با هم سختی کشیدیم و باعث میشه قدر این با هم بودنمونو بیشتر بدونم این روزها من و مهدی بیشتر می تونیم با هم باشیم چون کارش کمتر شده. برای اولین بار بعد از زادواجمون تونستیم بریم سینما. یاد اون روزی افتادم که با هم رفته بودیم سینما و چقدر برای اینکه بتونیم بریم سینما نقشه کشیدیم. الان راحت و فقط کافیه اراده کنیم. این روزها مهدی داره بیکار میشه. کارخونه ای که توش کار می کرد داره تعطیل میشه و این خیلی براش نگران کننده است. ولی من خیلی امید دارم که زود ی کار خوب پیدا می کنه. می دونم کار پیدا کردن تو این دوره زمونه خیلی سخت شده ولی بازم امید دارم. فکر کنم باید امید داشته باشم این روزها مهدی برام بازی " پرندگان خشمگین " رو آورده و منم خیلی دوسش دارم و همش دارم بازی می کنم. امروز هم بهم گفت بعد از اینکه موبایلمو درست کرده این بازی رو برای گوشیم هم پیدا کرده و قراره برام بریزه تو گوشیم تا سر کارم بازی کنم. گوشی موبایلم خراب شده بود و اصلا رمشو نمی خوند که مهندس مهدی برام درست کرده. خیلی نگران عکسام بودم. خیلی دلم می سوخت اگه عکسام پاک می شدن. می خواستم ی عکس دونفرمونو بذارم عکس فیس بوکم که این بلا سر گوشیم اومد. خلاصه این روزها حالم خیلی خوبه و اگه مشکل کار مهدی حل بشه همه چی روبراه میشه بچه ها اگه برای مهندس مکانیک کار پیدا کردین حتما خبر بدین [ شنبه نهم مهر 1390 ] [ 11:17 ] [ صبا ]
[ ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||